آخرین پناهگاه. قسمت ۱۲۷

خدا حافظ کویته

شهر کویته پاکستان را در بیست ماه رمضان ۲۰۰۴ میلادی‌ ترک نمودیم.دریک صبح پاییزی وسردازشهر کویته حرکت نمودیم.شهرکویته را پشت سر گذراندیم وبه سمت قشلاق وکوتل گوجی حرکت کردیم.من ودو ناز دانه فرزندانم ثارالله وشیلا بودند.انجینر محمد ابراهیم همراه فامیل بود.از قشلاق وکوتل گوجی هم گذر کردیم. نزدیک ویش ازکمک دفتر سازمان ملل متحد مستفید شدیم.اگر اشتباه نکنم نفر ۳۳ دالر سفر خرچ برای مان دادند.به اسپین بولدک رسیدیم.از مرز گذشتیم.از اسپین بولدک تا قندهار موترگرفتیم.بعداز یک‌ونیم ساعت به قندهار رسیدیم.

نان ظهر را درقندهار خوردیم.بعد از صرف غذا تا کابل موتر گرفتیم. سرکهای قندهار را تازه ترمیم می کردند.هرچه به سمت کابل آمدیم هوا گرم شده می رفت.هوای قندهار خیلی گرم بود.بازگشت به وطن خیلی خاطره دارد وهمچنان بسیار لذت بخش است.

شب در قره باغ غزنی ماندیم.هوتل از هزاره های غزنی بود.شب در قره باغ خیلی سرد بود.

فردا از قره باغ به سمت غزنی وکابل حرکت کردیم .ساعت‌های ده روز به شهر کابل رسیدیم.درنزدیکی سینما پامیر موتر دیگری را تا مزار شریف گرفتیم.

شب درپلخمری همراه انجینر محمد ابراهیم درخانه یکی از دوستانش در بلاکهای معدن ماندیم. فردا من به همراه خانم ودو طفلم موتر دیگری به قصد مزار شریف گرفتم.ساعت‌های یازده روز به شهر مزار شریف رسیدم.در مزار شریف جای نداشتم.تنها آدرسی که داشتم نانوایی محمد رسول مامای خانمم بود.در نزدیک روضه مزارشریف تاکسی گرفتم تا مارا به نانوایی رسول برساند.وقتی به نانوایی رسیدم محمد رسول نبود.شاگرد رسول را گرفته به خانه محمد رسول رفتم.خانم رسول از ما پذیرایی خیلی خوب نمود.ماممنون احسان خانواده محمد رسول هستیم.

بعد از ظهر محمد رسول آمد.بسیار خوشحال شدیم که بعد ازسالها درکنار هم هستیم وهمدیگر را دیده بودیم.شب مهمانی مفصل وپذیرایی خیلی عالی ازما نمودند.تا پاسی از شب با محمد رسول وخانواده اش پره وصحبت نمودیم.

خیلی تعجب نمودم که شب آقای محمد رسول هیچ یادی از آمدن کاکایم شیخ عبدالهادی توفیق نکرده بود.

فردا صبح زود من از خانه رسول برآمدم وبه سمت روضه آمدم از روضه موتر علی چوپان سوار شدم ودر آخر ایستگاه پیاده شدم.درآن زمان ایستگاه آخرعلی چوپان تکیه خانه پشت نهر آب بود.بقیه سرکها خامه وپر از خاک ولای بود.

از پل گذشتم ازدکانداری سوال کردم از دره صوف کسی را می شناسید؟

آن دکاندار گفت: فلانی از دره صوف است.به دکان آن شخص رفتم.اوهم دره صوفی نبود.گفتم جنرال فهیمی را می شناسی؟ گفت : نه به خدا

باز سؤال کردم از دره صوف کسی را می شناسی؟

گفت : آخر همین کوچه برو نزدیک مسجد باب الحوائج شخصی به نام بابه رجب اواز دره صوف است.

به سمت چهار پایه برج برق حرکت کردم نزدیک مسجد به کوچه ای رسیدم که خانه مادر کلان خانمم بود.مادر رسول درعلی چوپان زندگی می کرد.درب حولی را زدم.خاله خانمم درب حولی را باز نمود.از آمدن من خیلی خوشحال شد.مادررسول به دیدن من آمد.دربین حولی نشستم وبعد از صحبت‌های زیاد مادررسول گفت:کاکایت شیخ عبدالهادی توفیق هم مزار کوچ آمده است.ان حرف مرا زیاد خوشحال ساخت.گفتم کجا است؟ گفت نزدیک مسجد امیرالمؤمنین،نزدیک تکیه خانه.بعد از خوردن چای با مادررسول به خانه کاکایم شیخ عبدالهادی توفیق رفتم.درب حولی را زدم اما اولین کسی که درب را باز نمود شیلا دخترم بود.خیلی تعجب کردم که وای خدای من اینها از کجا شد؟ چطور از من کرده زودتر به خانه بابه خود آمده اند.بعدا متوجه شدم که ذاکرحسین فجر پسر عمویم مارا درنانوایی رسول دیده بوده ولذا صبح به خانه محمد رسول رفته.خواهر وخواهر زاده هایش را به خانه خود آورده بود.

از دیدن کاکایم اقای توفیق خیلی خوشحال شدم. خسورمادر،دختران،پسران عمویم همه خوشحال شده بودند ومنهم بی نهایت خرسند بودم که بعد از پنج سال باردیگر همدیگر را پیدا کردیم واز عالم مهاجرت به وطن خویش بازگشت‌ نموده بودیم.خانمم خیلی خوشحال بود که بعد از پنج سال مادر،پدر،برادران وخواهرانش را دیده بود.روز خوش وبه یاد ماندنی بود.

یاهو

عبدالمومن طلوع

مشهد مقدس

۷ جدی ۱۴۰۴

مشهد مقدس