آخرین پناهگاه. قسمت ۱۲۹

مزار شریف _ علی چوپان خانه محمد حسن کربلایی زوار نو آمد

بعد از اینکه خانه محمد حسن زوار نو آمد را کرایه نمودم دنبال کارودرپهلوی کاردرفکرچهارصد نمره زمین پدرم بر آمدم.

محکم ومتین واستوار دنبال نمرات را گرفتم.

در یک روززمستانی ۳/۱۲/۲۰۰۴ دردهای دلم راروی کتابچه خاطرات اینگونه نوشتم:

" می خواهم چند سطر دردهای دلم را به روی صفحه کاغذتحریر نمایم.دردهای که همانند لایقه انباشته شده وهر لحظه مرا رنج می دهد.

آه چه دنیایی بدی شده است.چه زورمندانی پیدا می شود.چه رنجها وچه مصیبت‌های که دیده می شود. اکنون دردها به ترکیدن در آمده وباید آنرا روی صفحه کاغذ نوشته نمایم.

پدرم،آه پدرم!

چه مرد ساده ای بودکه بعد ازدوازده سال،اکنون من باید دردها ورنجها وبار مسولیت اورا بکشم.چگونه ترسیم کنم که او،چه کارها،رنجها وچه زحمتها دراین دنیای ناباورنه کشید؟ چه مصیبت‌ها که ندید! مریضی،خواری و چه حقارتها که نکشید.

اکنون من باید رنج ودردومشکلات اورا بکشم.من راه نیمه تمام اورا باید تکمیل کنم.هرچه کرد ونکردوهرقدر توان داشت،دراین راه مصرف نمود.اما مریضی اورا مهلت نداد وزندگی پررنجش نیمه تمام ماند.ازراه خود رفت ودرگوشه قریه تگاب حسنی آرام گرفت. نتوانست مشکلات مردم را به پایان برساند.کارها نیمه تمام باقی ماند.ازاین ناحیه سخت متاسفم اما امیدوار به آینده هستم.

قصه من،قصه زمین است،زمین دشت شور"پروژه قلعه میر" من درآینده آنرا به نام میر بزرگ هزاره،"میر یزدان بخش" نام گذاری خواهم نمود.

آه که چه نام زیبا وچه انتخاب به جا خواهد بود!

میر یزدان بخش،میر بزرگ قوم،میر بزرگ هزاره، میری که هزارستان زیر سلطه او بود. مرحوم حاج محمد اسحاق فلاح خوب انتخاب نموده بود.یادش گرامی باد.

اینک من درتب وتلاش نمرات مرحوم پدرم مولوی زاده هستم که از حاج اسحاق فلاح گرفته بود وبیش از یک ماه شده که شب وروزدرفکر آن نمرات زمین هستم که چطوربتوانم آنرا درقبضه خود درآورم.شبها نقشه می کشم.درفکرهستم.تلاش می نمایم.می خواهم که دراین قسمت موفق شوم.به امید خدا موفقیت ازآن ماست.مایعنی مردم پیروزخواهند شد."

این یادداشت هارا درخانه محمد حسن کربلایی در صفحه کتابچه نوشته بودم.درادامه لیست نمرات موقعیت نمرات را نوشته بودم.کارته نو شاد،سرک چهل متره،کوچه چهارده،شماره نمرات ازیکهزار شروع شده بود.

لیستهای تکتهای خاکی پدرم را عکس گرفته درگالری گذاشتم.آنها لیستها یاشماره تکتهای خاکی است که پدر پیرم آنهارااز حاج اسحاق فلاح گرفته بود.بوجیهای پول را به کام اژدهای حاج اسحاق فلاح تسلیم نموده بود وکاغذتکت خاکی را گرفته بود‌اما من تاکنون نتوانسته ام آن زمینهارا متصرف شوم.

"آه چه دنیایی است!

دنیای خیانت،دنیای رزالت،بدبختی،آدم کشی وهرآنچه که از دست آدمیت بیاید در حق همدیگر روا می دارند.

آه چه پدر پیری داشتم!

سالها رنج ومحنت کشید.سالها مظلومیت ومریضی را سپری نمودوسی سال عمرنازنینش را دربستر مریضی سپری نمود.نتوانست ازجوانیش استفاده خوب ببرد.

اینک فرزندش( طلوع)میراث داراین قافله است.او که همه غمهایش رسیدن به آرزوی دیرینه اش( صدارت عظمی ) افغانستان بود.اما چه کند با این دنیای پر ازمشکلات،غم،شیطنت وبا این کشور ویرانه وخراب شده که هیچ همسویی در آن دیده نمی شود.

تضادهای قومی، سمتی،لسانی ومذهبی به شدت ادامه دارد.چه خوب بودکه حکومت فدرالی می داشتیم وتمام ملیتها از مزایای آن مستفید می شدند."

این متنی بود که بیست دو سال قبل درخانه محمد حسن زوار نو آمد دره صوفی درعلی چوپان نوشته بودم.

من در آن سال‌ها سخت انقلابی،دو آتشه واز تمام وجودم شعله وآتش می بارید.برق لوچ وقوق سرخ انقلاب بودم.چنان پرشور وبا انرژی درحرکت بودم که خداوند خودش می داند.دراوج جوانی وغرور بودم.چمپ را بالای هیچکس نمی گرفتم.با سواد وتحصیل کرده بودم وزبان انگلیسی را در حد چهل فیصد بلد بودم. طرفدار حکومت فدرالی بودم.

روز وشب درفکر کار وتلاش برای فردای بهتر بودم.

روزهای آفتابی زندگی من دربیست سال جمهوریت اوج گرفت وبه پرواز درآمد.روزهای که سراسر طغیان،عصیان وسرکشی به تمام معنی بود.

یاهو

اخوند کربلایی( عبدالمومن طلوع )

۱۴/ جدی ۱۴۰۴

مشهد مقدس