آخرین پناهگاه. قسمت ۱۰۸
آخرین پناهگاه. قسمت ۱۰۸
سالهای مهاجرت در پاکستان
مدت هشت ماه ویابیشتر ریلی وانی ( کراچی ) پیاز ،شلغم ،کچالو،کیله داشتم وموادمورد ضرورت روزمره خانوار را می فروختم.ازآن شرایط سخت ناراحت بودم .کوچه به کوچه می گشتم وشب بعد از اذان به خانه برمی گشتم. گاهی در کوچه های بلوچها می رفتم وتوسط اطفال شان سنگباران می شدم اما بازهم حوصله می نمودم. بچه های بلوچها پیاز وکچالو را دزدی می کردند وفرار می نمودند.
وقتی در کوچه های بروری در بین خاک ولای پیاز وکچالو می فروختم به یاد شعر وطندارم مرحوم اسدالله دهقان زاده می افتادم که در پاکستان سروده بود اما آن شعر درهجو مرحوم عبدالحسین مقصودی بودکه اسدالله دهقان زاده رامهمان نموده بود وبرایش قورمه کچالو پخته نموده بودومرحوم دهقان زاده شعر هجو مانند به یاد آن دعوت سروده بود.
کچالو ای کچالو ای کچالو به پاکستان گذارند نام آلو
به ترکستان رفیق قورمه شدی
متاسفانه بقیه شعررا نتوانستم پیدا کنم.مرحوم دهقان زاده بارها این شعر را درمزار شریف برای من خوانده بود.همچنان ایشان اشعار زیادی سروده است امیدکه روزی اشعارآن شاعر هم وطن همگانی شده ویاد وخاطره آن فرزانه صاحب قلم از بین نرود.شعری در هجو نور محمد ترکی سروده بود.که آن شعر هم خیلی زیباوجالب بود.در آن شرایط من قدر نخبگان خویش را نمی دانستم.چون در دانشگاه بلخ مصروف تحصیل بودم.
ملاقات دو تن از خوبان هزاره
درماههای که کراچی داشتم یک روز با داکتر محمد اسحاق فیاض روبه رو شدم در حالی که سر وکله من بسته کرده بود وامکان شناختن وجود نداشت اما داکتر فیاض عزیز رفیق صمیمی دانشگاه بلخ بود.در یکی از کوچه های بروری با داکتر فیاض روبه رو شدم ودستمال را از سرم گرفتم داکتر فیاض بی اندازه متعجب ومتحیر شده بود.گفت: طلوع شما وکراچی؟ در جواب داکترگفتم داکتر صاحب مهاجرت این روزها را بالای آدم می آورد.داکتر آنقدر خوش شده بود که بی اندازه وفورا آدرس معاینه خانه خود در سرک بروری بالا هما مدیکل استور را به من داد ومن در اولین فرصت بعد از شام به معاینه خانه داکتر فیاض رفتم.در آنجا داکتر جمعه دوافروش بود وآقای قاسمی همکار داکتر فیاض بود وانگلیسی می خواند.در آنجا با داکتر جمعه وبرادر عزیز اقای قاسمی معرفی شدم از آن تاریخ به بعددواخانه ومعاینه خانه داکتر جمعه وداکتر فیاض پاتوق رفاقت کویته مان شد وهر روز بعد از ظهرها به دیدن داکتر فیاض می رفتم. داکتر فیاض جاغوری از خوبان روزگار ورفیق صمیمی من بود. (هرچند امروز هیچ خبری از ایشان ندارم). در شهر کویته داکتر فیاض بی نهایت به درد من خورد وپیدا کردن داکتر فیاض درحقیقت دریچه شد به اینکه همه دوستان فرهنگی وبا سواد هزارستان را پیدا نمودم.
یک روز دیگردر یکی از کوچه های بروری نشسته بودم که سید امان الله ابدالی از کنارم رد شد.ایشان با شرایط خیلی عالی کت وشلوارشیک،همراه فامیل شان بود اما من در کنار سایه دیوار نشسته بودم وحسرت زندگی را می خوردم. غرورم اجازه نداد در ان شرایط با سید امان الله ابدالی احوال پرسی نمایم وخودرا معرفی کنم..سید امان الله ابدالی در مزار شریف در سالهای ۱۳۷۲ در کانتینر آقای زمانی کنار کتابفروشی بيهقي تابلو نویسی وخطاطی می نمود.من هر روز به دیدن او وآقای علی زمانی می رفتم.اما شرایط زمانه به قسمی دور خورده بود که من تازه مهاجر شده بودم وداکتر فیاض وسید امان الله ابدالی شاید چندین سال شده بود که کویته آمده بود.من در بای پاس بین بلوچها زندگی می کردم وآقای داکتر فیاض وسید امان الله ابدالی در بروری پایین زندگی می کردند.